غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۶

سرودهٔ حافظ
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

طالع اگر مدد دهد، دامنَش آوَرَم به کف

گر بکِشم زهی طرب، ور بکُشد زهی شرف

۲

طرْفِ کرَم ز کَس نبست، این دلِ پُر امیدِ من

گر چه سخن همی بَرَد، قصهٔ من به هر طرف

۳

از خَمِ ابرویِ توام، هیچ گشایشی نشد

وَه که در این خیالِ کَج، عمرِ عزیز شد تلف

۴

ابرویِ دوست کِی شود، دست‌کشِ خیالِ من؟

کس نزده‌ست از این کمان، تیرِ مراد بر هدف

۵

چند به ناز پرورم، مِهرِ بُتانِ سنگ‌دل

یادِ پدر نمی‌کنند، این پسرانِ ناخلف

۶

من به خیالِ زاهدی، گوشه‌نشین و طُرفه آنک

مُغْبَچه‌ای ز هر طرف، می‌زندم به چنگ و دف

۷

بی‌خبرند زاهدان، نقش بخوان و لاتَقُل

مستِ ریاست، محتسب، باده بده و لاتَخَف

۸

صوفی شهر بین که چون، لقمهٔ شُبهه می‌خورد

پاردُمَش دراز باد، آن حَیَوانِ خوش علف

۹

حافظ اگر قدم زنی، در رَهِ خاندان به صِدق

بدرقهٔ رهت شود، همتِ شَحنِهٔ نجف

بازگشت به سروده‌های حافظ