ما آزمودهایم در این شهر بختِ خویش
بیرون کشید باید از این وَرطه رَختِ خویش
در این شعر، شاعر به تجربههای تلخ و دشواریهایی که در زندگیاش داشته اشاره میکند. او از ناامیدی و دردهایی که بر او رفته سخن میگوید و تصمیم دارد از این وضعیت رهایی یابد. شاعر با نمادهایی مثل آتش و گل، احساسات خود را بیان میکند و به یاد یار محبوبش میافتد. همچنین، او به مرور زمان و سرنوشت خود مینگرد و امید دارد که سرانجام به آرزوهایش دست یابد. در انتها، نام حافظ و اشاره به جمشید، نشاندهنده امید به دستیابی به مقام و جایگاه بلند است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما آزمودهایم در این شهر بختِ خویش
بیرون کشید باید از این وَرطه رَختِ خویش
از بس که دست میگَزَم و آه میکشم
آتش زدم چو گُل به تنِ لَخت لَختِ خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود
گل گوش پهن کرده ز شاخِ درختِ خویش
کای دل تو شاد باش که آن یارِ تندخو
بسیار تند روی نشیند ز بختِ خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهدِ سست و سخنهایِ سختِ خویش
وقت است کز فراقِ تو وز سوزِ اندرون
آتش درافکنم به همه رَخت و پَختِ خویش
ای حافظ ار مراد مُیَسَّر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش