گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس
زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس
در این غزل، شاعر به زیباییهای زندگی و لحظات خوش آن توجه میکند و بر این باور است که از دنیای مادی و تجملات فاصله گرفته است. او به ارزش دوستی و همصحبتی با اهل صداقت اشاره میکند و میگوید که قصر بهشت به اعمال ما بستگی دارد. شاعر از زندگی ساده و بیادعا، در کنار دوستان و یارانش لذت میبرد و بر این باور است که نیازی به خواستههای بیشتر ندارد چون نوازش و همراهی دوستانش برایش کافی است. او در پایان سخن از بیعدالتی در قسمت و سرنوشت میزند و به سادگی و طراوت شعرهایش افتخار میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس
زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس
من و همصحبتیِ اهلِ ریا دورَم باد
از گرانانِ جهان، رَطلِ گران ما را بس
قصرِ فردوس به پاداشِ عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا، دیرِ مُغان ما را بس
بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین
کاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بس
نقدِ بازارِ جهان بِنگر و آزارِ جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟
دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس
از درِ خویش خدا را به بهشتم مَفرست
که سرِ کویِ تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مَشْرَبِ قسمت گِلِه ناانصافیست
طبعِ چون آب و غزلهایِ روان ما را بس