برنیامد از تمنّایِ لَبَت کامم هنوز
بر امید جامِ لعلت دُردیآشامم هنوز
این شعر از حافظ، شاعر بزرگ فارسی، بیانگر حالتی از عشق و longing (دلتنگی) است. شاعر از عدم برآورده شدن آرزوهای عاشقانهاش صحبت میکند و همچنان درگیر اشتیاق و درد عشق است. او به زیبایی معشوق اشاره میکند و احساساتش را توصیف میکند، از جمله تأثیر عمیق معشوق بر زندگیاش. حافظ به ویژگیهای عاشقانهای چون مشروب و زلف معشوق اشاره دارد و نشان میدهد که پایبند به عشق و درد آن است، حتی اگر آرامش نداشته باشد. در انتها، اشاره به تأثیر نام معشوق و جستجو برای آرامش در عشق میکند. شعر به وضوح احساسات پیچیده و عمیق انسانی را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برنیامد از تمنّایِ لَبَت کامم هنوز
بر امید جامِ لعلت دُردیآشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سرِ زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعهای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلفِ تو را مُشکِ خُتَن
میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتوِ رویِ تو تا در خلوتم دید آفتاب
میرود چون سایه هر دَم، بر در و بامم هنوز
نام من رفتهست روزی بر لبِ جانان به سَهو
اهلِ دل را بویِ جان میآید از نامم هنوز
در ازل دادهست ما را ساقیِ لعلِ لبت
جرعهٔ جامی که من مَدهوشِ آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشَدَت آرامِ جان
جان به غمهایش سپردم، نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصهٔ لَعلِ لَبَش
آب حیوان میرود هر دَم ز اقلامم هنوز