بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب انداز
خروش و وِلوِله در جانِ شیخ و شاب انداز
این شعر دعوت به نوشیدن شراب و لذت از زندگی است. شاعر از ساقی میخواهد او را در کشتی شراب به سفر ببرد و از خروشان و ولولهٔ درون خود سخن میگوید. او از خطاهای گذشتهاش میگوید و امید دارد که مورد لطف خداوند قرار گیرد. شاعر به زیباییهای شراب و دلنواز بودن آن اشاره میکند و درخواست میکند تا در نیمه شب به او نیکی شود. همچنین از مضیقهٔ مرگ و خاکسپاریاش نگران است و تشویق میکند که او را در دنیای خوشیها و شادابی میکده قرار دهند. در انتها، شاعر با اشاره به سختیهای زندگی، به امید رهایی از درد و رنج سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب انداز
خروش و وِلوِله در جانِ شیخ و شاب انداز
مرا به کَشتیِ باده درافکن ای ساقی!
که گفتهاند «نِکویی کن و در آب انداز»
ز کویِ میکده برگشتهام ز راهِ خطا
مرا دگر ز کَرَم با رهِ صواب انداز
بیار زآن مِی گلرنگِ مشکبو جامی
شرارِ رَشک و حسد در دلِ گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم، تو نیز لطفی کن
نظر بر این دلِ سرگشتهٔ خراب انداز
به نیمشب اگرت آفتاب میباید
ز رویِ دخترِ گُلچهرِ رز، نقاب انداز
مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بَر، در خُمِ شراب انداز
ز جورِ چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سویِ دیو مِحَن، ناوَکِ شهاب انداز