غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۶۱

سرودهٔ حافظ
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

درآ که در دلِ خسته، توان درآید باز

بیا که در تنِ مُرده، رَوان درآید باز

۲

بیا که فُرقَتِ تو، چشمِ من چنان در بست

که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز

۳

غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت

ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز

۴

به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه می‌دارم

به جز خیالِ جمالت، نمی‌نماید باز

۵

بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو

ستاره می‌شِمُرَم تا که شب چه زاید باز

۶

بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ

به بویِ گُلبُنِ وصلِ تو می‌سُراید باز

بازگشت به سروده‌های حافظ