دیگر ز شاخِ سروِ سَهی بلبلِ صبور
گلبانگ زد که چشمِ بد از رویِ گُل به دور
این شعر از حافظ به بیان احساسات عمیق و تنهایی اشاره دارد. بلبل صبور از زیبایی گل سخن میگوید و میخواهد که گل از غرور خود کاسته و به دل بلبل نمیرد. شاعر از غیبت محبوب شکایت نمیکند زیرا که حضور او لذتبخش است. اگرچه دیگران در شادی و خوشگذرانی هستند، شاعر تنها غم عشق را دارد که برایش مایه سرور است. او به زاهدانی که به دنیای دیگر امیدوارند اشاره میکند و خود به شرابخانه و دوست اشاره میکند. حافظ در پایان میگوید که در غم هجران نیز امیدی به وصال وجود دارد و در دل تاریکی، نور وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیگر ز شاخِ سروِ سَهی بلبلِ صبور
گلبانگ زد که چشمِ بد از رویِ گُل به دور
ای گُل به شُکرِ آن که تویی پادشاهِ حُسن
با بلبلانِ بیدلِ شیدا مَکُن غرور
از دستِ غیبتِ تو شکایت نمیکنم
تا نیست غیبتی نَبُوَد لذّتِ حضور
گر دیگران به عیش و طَرَب خُرَّمَند و شاد
ما را غمِ نگار بُوَد مایهٔ سُرور
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
مِی خور به بانگِ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید تو را که باده مخور گو هُوَالْغَفُور
حافظ شکایت از غمِ هجران چه میکنی؟
در هِجر وصل باشد و در ظلمت است نور