گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر
بجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر
شاعر در این شعر به عشق و میخانه و یارانی که در زندگیاش بودهاند اشاره میکند. او آرزو دارد که اگر دوباره از زندگیاش فرصتی به دست آورد، تنها در خدمت رندان و در میکده سپری کند. شاعر به یاد روزهایی میافتد که با دلbroken و اشک برمیگردد و به خاطر دلتنگیهایش از خواستههایش سخن میگوید. او به بیوفایی یاران و دغدغههایش در زندگی اشاره میکند و معتقد است که همواره در اندوه خود غرق است. در نهایت، او تأکید میکند که نه فقط خودش، بلکه بسیاری دیگر نیز در این مسیر دچار سختیها و غمها شدهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر
بجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر
خُرَّم آن روز که با دیدهٔ گریان بِرَوَم
تا زنم آب درِ میکده یک بارِ دگر
معرفت نیست در این قوم خدا را سَبَبی
تا بَرَم گوهرِ خود را به خریدارِ دگر
یار اگر رفت و حقِ صحبتِ دیرین نشناخت
حاشَ لِلَّه که رَوَم من ز پِیِ یارِ دگر
گر مساعد شَوَدَم دایرهٔ چرخِ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگارِ دگر
عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند
غمزهٔ شوخَش و آن طرهٔ طَرّارِ دگر
راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سرِ بازارِ دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کُنَدَم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر