الا ای طوطیِ گویایِ اسرار!
مبادا خالیَت شَکَّر ز مِنقار
در این شعر، شاعر از طوطی اسرارگو دعوت میکند که رازهای خود را فاش نکند و بر شکرینی رابطهاش با معشوق تأکید میکند. او به زیبایی و خوشی که از طرف یار به دست آمده اشاره میکند و از طرب و شادمانی در جمع دوستان سخن میگوید. شاعر نسبت به مشکلات و چالشهایی که بر سر راه انسانیته، مانند قدرت و ثروت، انتقاد میکند و میخواهد اهل درد را درک کند. در نهایت، او از خداوند طلب نگهداری برای دل و دینش میکند و به اهمیت علم و شعر اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
الا ای طوطیِ گویایِ اسرار!
مبادا خالیَت شَکَّر ز مِنقار
سَرَت سبز و دلت خوش باد، جاوید
که خوش نقشی نمودی از خطِ یار
سخن سربسته گفتی با حریفان
خدا را زین معما پرده بردار
به رویِ ما زن از ساغر گلابی
که خوابآلودهایم، ای بختِ بیدار!
چه رَه بود این که زد در پرده مطرب؟
که میرقصند با هم مست و هشیار
از آن افیون که ساقی در مِی افکند
حریفان را نه سَر مانَد، نه دَستار
سِکَندَر را نمیبخشند آبی
به زور و زر مُیَسَّر نیست این کار
بیا و حالِ اهلِ درد بشنو
به لفظِ اندک و معنیِ بسیار
بُتِ چینی عدویِ دین و دلهاست
خداوندا دل و دینم نگه دار
به مستوران مگو اسرارِ مستی
حدیثِ جان مگو با نقشِ دیوار
به یُمنِ دولتِ منصور شاهی
عَلَم شد حافظ اندر نظمِ اشعار
خداوندی به جایِ بندگان کرد
خداوندا ز آفاتش نگه دار