بیا که رایتِ منصورِ پادشاه رسید
نویدِ فتح و بشارت به مِهر و ماه رسید
در این شعر، شاعر به استقبال آمدن پادشاه جدید، منصور، میرود و او را نماد خوشبختی و عدالت میداند. با آمدن شاه، امید و بشارت به مردم بازگشته و مشکلات پیشین از بین رفته است. شاعر به ستایش از آنچه که با ورود شاه به وقوع پیوسته، میپردازد و از این که به دلیل این تغییرات، قافلههایی از دل و دانش در امان هستند، ابراز خوشحالی میکند. همچنین، اشارهای به داستان عزیز مصر و برآوردن او از قعر چاه دارد. شاعر از فلسفهدانان و دجالان زمان خود انتقاد میکند و پیروزی مهدی دین را نوید میدهد. در نهایت، از عشق و غم ناشی از دوری معشوق سخن گفته و به حافظ دعوت میکند که امیدوار باشد، زیرا او نیز به درگاه قبول رسیده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیا که رایتِ منصورِ پادشاه رسید
نویدِ فتح و بشارت به مِهر و ماه رسید
جمالِ بخت ز رویِ ظفر نقاب انداخت
کمالِ عدل به فریادِ دادخواه رسید
سپهر، دور خوش اکنون کُنَد که ماه آمد
جهان به کامِ دل اکنون رسد که شاه رسید
ز قاطعانِ طریق این زمان شوند ایمن
قوافلِ دل و دانش که مَرد راه رسید
عزیزِ مصر به رغمِ برادران غیور
ز قعرِ چاه برآمد به اوجِ ماه رسید
کجاست صوفیِ دَجّال فِعلِ مُلحِدشکل
بگو بسوز، که مهدیِّ دین پناه رسید
صبا بگو که چهها بر سرم در این غمِ عشق
ز آتشِ دلِ سوزان و دودِ آه رسید
ز شوقِ رویِ تو شاها بدین اسیرِ فراق
همان رسید کز آتش به برگِ کاه رسید
مرو به خواب که حافظ به بارگاهِ قبول
ز وِردِ نیمْ شب و درسِ صبحگاه رسید