نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
فغان که بختِ من از خواب در نمیآید
این متن شعری از حافظ است که در آن شاعر از ناکامی و دلتنگی خود سخن میگوید. او از بخت بدش شکایت کرده و احساس میکند که عشق و وصال معشوق برایش میسر نمیشود. در این شعر، حافظ به موضوعاتی همچون گذر عمر، دعاهای بینتیجه و دلتنگی به واسطه دوری از یار اشاره میکند. او حتی از زلف یار به عنوان بلایی یاد میکند که همچنان بر زندگیاش سایه انداخته و او را درگیر کرده است. در نهایت، شاعر به ناامیدی و شکست احساساتش در بیان عشق و امید به وصال میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
فغان که بختِ من از خواب در نمیآید
صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش
که آبِ زندگیم در نظر نمیآید
قدِ بلندِ تو را تا به بَر نمیگیرم
درختِ کام و مرادم به بَر نمیآید
مگر به رویِ دلارایِ یارِ ما ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمیآید
مقیمِ زلفِ تو شد دل که خوش سَوادی دید
وز آن غریبِ بلاکش خبر نمیآید
ز شَستِ صدق گشادم هزار تیرِ دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمیآید
بسم حکایتِ دل هست با نسیمِ سحر
ولی به بختِ من امشب سحر نمیآید
در این خیال به سر شد زمانِ عمر و هنوز
بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمیآید
ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمیآید