زهی خجسته زمانی که یار بازآید
به کامِ غمزدگان غمگُسار بازآید
این شعر درباره امید و انتظار برای بازگشت معشوق است. شاعر از احساسات خود و غمهایی که به خاطر دوری معشوق دارد صحبت میکند و آرزو دارد که روزی محبوبش دوباره به سراغ او بیاید. او نگران است و در انتظار است، به گونهای که تمام زندگیاش به این انتظار وابسته شده است. شاعر با تشبیهات زیبا، احساسات خود را نشان میدهد و به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند، در حالیکه در دلش شادی و امید به بازگشت او جوانه میزند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زهی خجسته زمانی که یار بازآید
به کامِ غمزدگان غمگُسار بازآید
به پیشِ خیلِ خیالش کشیدم اَبلقِ چشم
بدان امید که آن شهسوار بازآید
اگر نه در خمِ چوگان او رَوَد سَرِ من
ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید
مقیم بر سرِ راهش نشستهام چون گرد
بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
دلی که با سرِ زلفین او قراری داد
گمان مَبَر که بدان دل قرار بازآید
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
به بویِ آن که دگر نوبهار بازآید
ز نقش بندِ قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآید