گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآید
گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید
در این اشعار، شخصی از غم و اندوه خود صحبت میکند و به محبوبش امید میدهد که این غم روزی به پایان خواهد رسید. او خواهان نزدیکی و وفا از طرف محبوبش است، اما محبوب با کنایه پاسخ میدهد که این مسائل به راحتی به دست نمیآید. شخص همچنین از زیباییهای عشق و دلبر میگوید، اما محبوب تأکید میکند که در عشق باید صبر کرد و وابستگیها را تحمل نمود. در نهایت، شاعر حافظ اشاره میکند که حتی غم و اندوه نیز روزی پایان مییابد و باید سکوت کرد تا زمان مناسب فرا برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآید
گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راهِ نظر ببندم
گفتا که شبرو است او از راهِ دیگر آید
گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالَمَم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز بادِ صبح خیزد
گفتا خُنُک نسیمی کز کویِ دلبر آید
گفتم که نوشِ لَعلَت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کاو بندهپرور آید
گفتم دلِ رحیمت کِی عزمِ صلح دارد؟
گفتا مگوی با کس تا وقتِ آن درآید
گفتم زمانِ عِشرَت دیدی که چون سر آمد؟
گفتا خموش حافظ کـاین غصّه هم سر آید