گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود
این شعر اشاره به موضوعات عمیق انسانی و اخلاقی دارد. شاعر به نوعی نقد بر ریاکاری و سالوس تبلیغکنندگان دین میپردازد و تأکید میکند که صرف ظاهر و ادعاها نمیتواند کسی را به حقیقت نزدیک کند. او به اهمیت داشتن ویژگیهای درونی و ایمان واقعی اشاره دارد و میگوید که تنها با داشتن قلبی پاک و خالص میتوان به فیض الهی دست یافت. همچنین، عشق و امید به خداوند و حسن خلق را درخواست میکند تا از نگرانی و پریشانی دل خود جلوگیری کند. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که تلاش برای دستیابی به حقایق بالا و معنوی، مستلزم همت و عزم درونی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کَرَم کُن که نه چندان هنر است
حَیَوانی که ننوشد مِی و انسان نشود
گوهرِ پاک بِباید که شود قابلِ فیض
ور نه هر سنگ و گِلی، لؤلؤ و مرجان نشود
اسمِ اعظم بِکُنَد کارِ خود ای دل! خوش باش
که به تَلبیس و حیَل، دیو مسلمان نشود
عشق میورزم و امّید که این فَنِّ شریف
چون هنرهایِ دگر، موجب حِرمان نشود
دوش میگفت که «فردا بدهم کامِ دلت»
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حُسنِ خُلقی ز خدا میطلبم خویِ تو را
تا دگر خاطرِ ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نَبوَد همّتِ عالی حافظ
طالبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان نشود