چو دست بر سرِ زلفش زنم به تاب رَوَد
ور آشتی طلبم با سرِ عِتاب رَوَد
این شعر به عشق و مشکلات ناشی از آن میپردازد. شاعر از زیبایی معشوق صحبت میکند و میگوید که اگر به او نزدیک شود، عشق و آشتی به او خواهد آمد. او در مورد شبهایی که در حال بیداری است و در روزها که ممکن است شکایت کند، صحبت میکند. همچنین اشاره میکند که در عشق، پر از فتنه و آشوب است و باید به آرامی در این مسیر حرکت کرد. شاعر بر این نکته تأکید میکند که عشق واقعی نباید به سلطنت و قدرت وابسته باشد و در نهایت باید از حجابها و موانع بر سر راه عشق عبور کرد و با عشق واقعی به آزادی دست یافت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو دست بر سرِ زلفش زنم به تاب رَوَد
ور آشتی طلبم با سرِ عِتاب رَوَد
چو ماهِ نو رَهِ بیچارگانِ نَظّاره
زَنَد به گوشهٔ ابرو و در نقاب رود
شبِ شراب خرابم کُنَد به بیداری
وگر به روز شکایت کنم به خواب رود
طریقِ عشق پرآشوب و فتنه است ای دل
بیفتد آن که در این راه با شتاب رود
گدایی درِ جانان به سلطنت مفروش
کسی ز سایهٔ این در به آفتاب رود؟
سوادِ نامهٔ مویِ سیاه چون طی شد
بَیاض کم نَشَوَد گر صد انتخاب رود
حباب را چو فِتَد بادِ نخوت اندر سر
کلاه داریَش اندر سرِ شراب رود
حجابِ راه تویی حافظ از میان برخیز
خوشا کسی که در این راه بیحجاب رود