مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
حافظ در این شعر به احساسات و مشکلات درونی خود اشاره میکند. او از زمانی صحبت میکند که در سختیها و غمها به دنبال یاری و همدلی بوده است. او از دلی همدرد و مصلحتجو نام میبرد که پناهگاهی برایش بوده است. اما اکنون خود را در دنیایی میبیند که در آن از عشق و هنر محروم شده و به نوعی تنها و بیپناهه. حافظ همچنین بر این نکته تأکید دارد که با وجود آموختن از عشق، هنوز در برخی از جوانب زندگی احساس ناتمامی و جاهلی دارد. در نهایت، از دیگران میخواهد که او را نه به عنوان دانا، بلکه به عنوان یک جویای علم ببینند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گِردابی چو میافتادم از غم
به تدبیرش امیدِ ساحلی بود
دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که اِستِظهارِ هر اهلِ دلی بود
ز من ضایع شد اندر کویِ جانان
چه دامنگیر یا رب منزلی بود
هنر بیعیبِ حِرمان نیست لیکن
ز من محرومتر کِی سائلی بود؟
بر این جانِ پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود
مرا تا عشق تعلیمِ سخن کرد
حدیثم نکتهٔ هر محفلی بود
مگو دیگر که حافظ نکتهدان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود