آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود
سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود
این شعر از حافظ به توصیف چشمانداز عشق و زیبایی میپردازد. شاعر از عشق خود به یک معشوق میگوید که همچون پری زیباست و سرشار از صفات نیکو است. او احساس میکند که دلش تمایل به ترک شهر به خاطر بوی خوش معشوق دارد، اما نمیداند که آن معشوق در سفر است. شاعر در ادامه بر تاثیرات سرنوشت و قدرت ستارهها تأکید میکند و میگوید که برای دلش عذری وجود ندارد چرا که معشوق در مملکت زیبایی مقام بلندی دارد. او به یاد روزهای خوشی میافتد که با دوستش سپری کرده و به مرور زمان، حسرت و افسوس خود را به خاطر از دست دادن آن لحظات بیان میکند. در نهایت، حافظ بر این نکته تأکید میکند که هرگونه خوشبختی که به او رسیده، نتیجه دعاها و راز و نیازهای شبانهاش با خداوند بوده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود
سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز رازِ دلِ من پرده برافتاد
تا بود فلک، شیوهٔ او پردهدری بود
منظورِ خردمندِ من آن ماه که او را
با حُسنِ ادب شیوهٔ صاحبنظری بود
از چنگِ مَنَش اختر بَدمِهر به در برد
آری چه کنم؟ دولتِ دورِ قمری بود
عُذری بِنِه ای دل، که تو درویشی و او را
در مملکتِ حُسن سَرِ تاجْوَری بود
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
خوش بود لبِ آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنجِ روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گُل را
با بادِ صبا وقتِ سحر جلوهگری بود
هر گنجِ سعادت که خدا داد به حافظ
از یُمنِ دعایِ شب و وِردِ سَحَری بود