دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دلِ غمزدهای سوخته بود
شعر به وصف زیبایی و جذابیت عاشقانه میپردازد و از دیوانگی عشق و جانفشانی عاشق سخن میگوید. شاعر از دردی که دل عاشق به خاطر معشوق متحمل میشود، میگوید و نشان میدهد که عشق و احساسات او چقدر عمیق و سوزناک هستند. در این میان، تجلی بانگ عشق با آتش و زیبایی چهره معشوق درهم آمیخته شده و دل عاشق را به تیرگی و افکار غمانگیز فرو برده است. شاعر در نهایت نصیحت میکند که دل را به دنیا نفروشید، چرا که عشق حقیقی از ارزش بیشتری برخوردار است. همچنین به آسیبهای عشق و کفر زلف معشوق اشاره میکند که با زیبایی خود دل عاشق را در آتش میسوزاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دلِ غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکُشی و شیوهٔ شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامتِ او دوخته بود
جانِ عُشّاق سپندِ رخِ خود میدانست
و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود
گرچه میگفت که زارَت بِکُشم میدیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
کفرِ زلفش رَهِ دین میزد و آن سنگین دل
در پِیاش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله، که تلف کرد و که اندوخته بود؟
یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلبشناسی ز که آموخته بود؟