قتلِ این خسته به شمشیرِ تو تقدیر نبود
ور نه هیچ از دلِ بیرحمِ تو تقصیر نبود
این شعر از حافظ نشاندهنده حس عمیق عاشقانه و درد جدایی است. شاعر در این ابیات به بیان احساسات خود درباره معشوق میپردازد و نشان میدهد که تقدیر، این جدایی را رقم زده است و او از دل بیرحم معشوق خود مینالد. همچنین به این نکته اشاره میکند که هیچکس نمیتواند به اندازه خودش در زنجیر عشق گرفتار باشد. او از زیبایی معشوق و تأثیر عمیق آن بر زندگیاش میگوید و حسرتی را که به دل دارد، با القای دلتنگیهایش به تصویر میکشد. در پایان، شاعر به این نتیجه میرسد که تنها مرگ و فنا در عشق، نتیجه درد جدایی است و این عذابی است که برای او به تنهایی روشن است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
قتلِ این خسته به شمشیرِ تو تقدیر نبود
ور نه هیچ از دلِ بیرحمِ تو تقصیر نبود
منِ دیوانه چو زلفِ تو رها میکردم
هیچ لایقترم از حلقهٔ زنجیر نبود
یا رب این آینهٔ حُسن چه جوهر دارد؟
که در او آهِ مرا قُوَّتِ تأثیر نبود
سر ز حسرت به درِ میکدهها بَرکردم
چون شناسایِ تو در صومعه یک پیر نبود
نازنینتر ز قَدَت در چمنِ ناز نَرُست
خوشتر از نقشِ تو در عالمِ تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کویِ تو رَسَم
حاصلم دوش به جز نالهٔ شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتشِ هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دستِ تو تدبیر نبود
آیتی بود عذابْ اَنْدُهِ حافظ بی تو
که بَرِ هیچ کَسَش حاجتِ تفسیر نبود