خستگان را چو طلب باشد و قُوَّت نَبُوَد
گر تو بیداد کنی شرطِ مُروَّت نَبُوَد
این شعر به بیان حسرت و ناامیدی میپردازد. شاعر از خستگی و بیقوتی خویش سخن میگوید و به بیمروتی دیگران انتقاد میکند. او میگوید که عشق واقعی گریهاش را از دست داده و دل تاریک و بیمحبت است. شاعر همچنین به دنبال موفقیت و نعمت از پرندهای خاص است و از ناپایداری دوستی با کسانی که اصل و ریشه ندارند، ابراز نگرانی میکند. او میگوید که اگر از پیر مغان کمک بخواهد، نباید عیبجویی کرد چرا که در حال حاضر عزم و همتی در کار نیست. در نهایت، او تأکید میکند که در محافل بزرگ، ادب و علم لازم است و بدون آن، کسی لایق همراهی نخواهد بود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خستگان را چو طلب باشد و قُوَّت نَبُوَد
گر تو بیداد کنی شرطِ مُروَّت نَبُوَد
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نَپْسَندی
آنچه در مذهبِ اربابِ طریقت نبود
خیره آن دیده که آبش نَبَرَد گریهٔ عشق
تیره آن دل که در او شمعِ محبت نبود
دولت از مرغِ همایون طلب و سایهٔ او
زان که با زاغ و زَغَن شَهپَرِ دولت نبود
گر مدد خواستم از پیرِ مُغان عیب مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همّت نبود
چون طهارت نَبُوَد کعبه و بتخانه یکیست
نَبُوَد خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلسِ شاه
هر که را نیست ادب لایقِ صحبت نبود