یاد باد آن که نَهانَت نظری با ما بود
رَقَمِ مِهرِ تو بر چهرهٔ ما پیدا بود
این شعر یادآور لحظات شیرین و خاطرات خوشی است که شاعر با معشوق خود داشته است. او به یاد میآورد که چگونه عشق و محبت آنها در چهره یکدیگر نمایان بود و معشوق با نگاه پرعذاب خود او را جذب میکرد. در صحنههایی از مجالس مستی و شادی، تنها آنها و خدا حضور داشتند و شاعر از زیبایی و لطافت همراهیهایشان سخن میگوید. در این یادآوریها، شاعر به عشق و شیدایی خود در کنار معشوق اشاره میکند و از خاطرات خوشی که در بزمها و شبنشینیها داشتند، یاد میکند. همچنین، در نهایت به روحانی و معنویتی که این لحظات برای او به همراه داشت اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یاد باد آن که نَهانَت نظری با ما بود
رَقَمِ مِهرِ تو بر چهرهٔ ما پیدا بود
یاد باد آن که چو چَشمت به عِتابم میکُشت
مُعْجِزِ عیسَویَت در لبِ شِکَّرخا بود
یاد باد آن که صَبوحی زده در مجلسِ انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که رُخَت شمعِ طَرَب میافروخت
وین دلِ سوخته پروانهٔ ناپروا بود
یاد باد آن که در آن بزمگَهِ خُلق و ادب
آن که او خندهٔ مستانه زدی صَهبا بود
یاد باد آن که چو یاقوتِ قدح خنده زدی
در میانِ من و لعلِ تو حکایتها بود
یاد باد آن که نگارم چو کمر بَربَستی
در رکابش مَهِ نو پیکِ جهان پیما بود
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود
یاد باد آن که به اصلاحِ شما میشد راست
نظمِ هر گوهرِ ناسُفته که حافظ را بود