کِلکِ مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
بِبَرَد اجرِ دو صد بنده که آزاد کند
این شعر از حافظ به مضامین عشق، یاری، و امید اشاره دارد. شاعر به یاد محبوبش میافتد و آرزو میکند که وقتی او به یادش میافتد، زحمات و رنجهایش را فراموش کند. حافظ از قاصدی سخن میگوید که سلامی به محبوبش میآورد و دلش را شاد میکند. او همچنین بر این نکته تأکید میکند که ارزش واقعی زندگی در لحظاتی است که عشق و رحمت در آن وجود دارد. شاعر به توصیف زیبایی و ناز محبوب و تأثیر آن بر زندگیاش میپردازد و در نهایت به یادآوری سفر و تلاش برای رسیدن به مقصودش اشاره میکند. شعر با آرزوی روزی خوش که به مقصود خود برسد، پایان مییابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کِلکِ مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
بِبَرَد اجرِ دو صد بنده که آزاد کند
قاصدِ منزلِ سَلمیٰ که سلامت بادش
چه شود گر به سلامی دلِ ما شاد کند؟
امتحان کن که بَسی گنجِ مرادت بدهند
گر خرابی چو مرا، لطفِ تو آباد کند
یا رب اندر دلِ آن خسرو شیرین انداز
که به رحمت گذری بر سرِ فرهاد کند
شاه را بِهْ بُوَد از طاعتِ صدساله و زهد
قدرِ یک ساعته عمری که در او، داد کند
حالیا عشوهٔ نازِ تو ز بنیادم بُرد
تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند
گوهرِ پاکِ تو از مِدْحَتِ ما مُستَغنیست
فکرِ مَشّاطِه چه با حُسنِ خداداد کند؟
ره نبردیم به مقصودِ خود اندر شیراز
خُرَّم آن روز که حافظ رَهِ بغداد کند