مرا به رندی و عشق، آن فضول عیب کُنَد
که اعتراض بر اسرارِ علمِ غیب کُنَد
در این شعر، شاعر به مسائلی چون عشق، رندی و اسرار علم الهی میپردازد. او انتقاداتی را به کسانی میکند که به عیوب دیگران توجه میکنند، در حالی که باید به کمالات محبت نگاه کنند. شاعر همچنین به بوی عطر بهشتی و جاذبههای عشق اشاره دارد و میگوید که طریقت اسلامی چنان جذاب است که کسی نمیتواند از لذتهای آن پرهیز کند. او تأکید میکند که کلید سعادت، قبول اهل دل است و نباید در این امر تردید کرد. همچنین به بیان نقاط عطف در زندگی انسانها و یادآوری زمانهای جوانی و پیری میپردازد که باعث اشک ریختن حافظ میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا به رندی و عشق، آن فضول عیب کُنَد
که اعتراض بر اسرارِ علمِ غیب کُنَد
کمالِ سِرِّ محبت ببین، نه نقصِ گناه
که هر که بیهنر اُفتَد، نظر به عیب کُنَد
ز عطرِ حورِ بهشت آن نَفَس برآید بوی
که خاکِ میکدهٔ ما عَبیر جِیب کُنَد
چنان زَنَد رَهِ اسلام غمزهٔ ساقی
که اجتناب ز صهبا، مگر صُهیب کُنَد
کلیدِ گنجِ سعادت قبولِ اهلِ دل است
مباد آن که در این نکته شَکُّ و رِیب کُنَد
شبانِ وادیِ اَیمَن گَهی رسد به مراد
که چند سال به جان، خدمتِ شُعیب کند
ز دیده خون بِچکانَد فِسانهٔ حافظ
چو یادِ وقتِ زمانِ شَباب و شِیب کُنَد