حَسْبِ حالی نَنِوِشتی و شد ایّامی چند
مَحرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟
در این شعر، شاعر به عدم دریافت خبری از محبوبش اشاره میکند و میگوید که روزها گذشته و هنوز پیغامی از او نرسیده است. او به ناامیدی از رسیدن به هدفش در عشق اشاره کرده و میگوید تنها با لطف و قدمی از سوی محبوب ممکن است به آن هدف برسد. شاعر به خوشی و لذت از زندگی اشاره میکند و میگوید باید از فرصتها بهره برد. او همچنین به نقد و بررسیهای دیگران درباره عشق و زندگی میپردازد و به زاهدان توصیه میکند که از رندان دوری نکنند. در پایان، شاعر از عشق ناکام و دل سوختهاش سخن میگوید و از محبوب میخواهد که نگاهی به او داشته باشد. این شعر به سبک عارفانه و عاشقانه بیان شده و احساسات عمیق شاعر را نسبت به عشق و زندگی به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حَسْبِ حالی نَنِوِشتی و شد ایّامی چند
مَحرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟
ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نَهَد لطفِ شما گامی چند
چون مِی از خُم به سبو رفت و گُل افکند نقاب
فرصتِ عیش نگه دار و بزن جامی چند
قندِ آمیخته با گُل نه علاجِ دلِ ماست
بوسهای چند برآمیز به دشنامی چند
زاهد از کوچهٔ رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبتِ بدنامی چند
عیبِ مِی جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو
نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند
ای گدایانِ خرابات خدا یارِ شماست
چشمِ اِنعام مدارید ز اَنعامی چند
پیرِ میخانه چه خوش گفت به دُردیکشِ خویش
که مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چند
حافظ از شوقِ رخِ مِهرفروغِ تو بسوخت
کامگارا نظری کن سویِ ناکامی چند