نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند
این شعر به بیان این نکته میپردازد که زیبایی ظاهری یا رفتارهای فریبنده نمیتواند نشاندهنده عمق شخصیت و شناخت واقعی فرد باشد. شاعر به ما گوشزد میکند که تنها ظاهر زیبا و یا رفتارهایی چون نشان دادن قدرت و سلطنت، نشاندهنده مهارت در رهبری و سروری نیست. او همچنین بر اهمیت واقعی دوستی و صداقت تأکید میکند و بیان میکند که وفا و عهد باید آموخته شود. در نهایت، شاعر میگوید که در درک زیبایی و هنر واقعی، تنها ظواهر کافی نیست و باید به عمق شخصیت و ذوق فرد توجه داشت. این شعر به تواضع، وفاداری و درک عمیق انسانی اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند
نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست
کلاهداری و آیینِ سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرطِ مزد مکن
که دوست، خود روشِ بندهپروری داند
غلامِ همّتِ آن رندِ عافیتسوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگر نه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دلِ دیوانه و ندانستم
که آدمیبچهای، شیوهٔ پری داند
هزار نکتهٔ باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدارِ نقطهٔ بینش ز خالِ توست مرا
که قدرِ گوهرِ یکدانه جوهری داند
به قَدّ و چهره هر آن کس که شاهِ خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعرِ دلکَشِ حافظ کسی بُوَد آگاه
که لطفِ طبع و سخن گفتنِ دَری داند