سَحَرم دولتِ بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
این غزل حافظ، تجلی لحظهای بسیار شکوهمند است که پس از سالها انتظار حاصل شده است ؛ لحظهای که پس از مراقبههای ژرف و پیوسته، بهویژه در ساعات پیش از طلوع، آن حالت خلسه یا «سمادهی» رخ میدهد—حالتی که در آن، سالک از مرزهای ذهن و جسم فراتر میرود و به ساحت حضور درونی راه مییابد.در چنین لحظهای، مرشد حقیقی که در عالم بیرونی به صورت پیر یا انسان کامل جلوهگر میشود، از درون خود را بر سالک آشکار میسازد. حافظ در این بیت اول، تجربهی شهودی و درونی خود از طریق چشم سوم، از دیدار آن استاد معنوی را به زیبایی وصف میکند:سَحَرم دولتِ بیدار به بالین آمد….گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمدسحرگاه، در اوج بیداری روح، نسیم دولتِ حضور بر بالین حافظ میوزد و ندایی درونی او را فرا میخواند: برخیز، که محبوب حقیقی، آن خسرو شیرین، آمده است. این بیت، نه فقط وصف یک لحظهی عرفانی، بلکه تجلی وصال با حقیقتی است که در ژرفای جان رخ میدهد. و باقی ابیات ادامه وصف این حالت تجربه درونی عرفانی حافظ است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سَحَرم دولتِ بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
مژدگانی بده ای خلوتیِ نافهگشای
که ز صحرایِ خُتَن آهویِ مُشکین آمد
گریه آبی به رخِ سوختگان بازآورد
ناله فریادرَسِ عاشقِ مسکین آمد
مرغِ دل باز هوادارِ کمانابروییست
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کامِ دلِ ما آن بشد و این آمد
رسمِ بدعهدیِ ایّام چو دید ابرِ بهار
گریهاش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفتهٔ حافظ بشنید از بلبل
عَنبرافشان به تماشایِ ریاحین آمد