گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزویِ خام و نشد
این شعر در مورد طریقت وصال به معشوق و تلاش های حافظ برای نیل به وصال معشوق و یار است . در این شعر بیان میشود که حافظ غرور خود را شکسته خود را کوچک و خوار کرده در این راه و یا حتی از راه های درست نتیجه ای نگرفته و به همین دلیل به حیله متوسل شده اما باز هم همچنان به معشوق نرسیده حافظ بیان میدارد که انسان بدون راهبر و بدون رهبری فردی که خود این طریقت را پیموده هم نمیتواند به نهایت این راه برسد .
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزویِ خام و نشد
به لابه گفت شبی میرِ مجلسِ تو شوم
شدم به رغبتِ خویشش کمین غلام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد
رواست در بَر اگر میتَپَد کبوترِ دل
که دید در رهِ خود تاب و پیچِ دام و نشد
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لبِ لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
به کویِ عشق مَنِه بی دلیلِ راه، قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلبِ گنج نامهٔ مقصود
شدم خرابِ جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جست و جوی گنجِ حضور
بسی شدم به گدایی بَرِ کِرام و نشد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سرِ فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد