مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
این شعر نشاندهندهی اندوه و ناامیدی شاعر نسبت به عشق و معشوقش است. شاعر بیان میکند که عشق و مهر معشوق از دلش خارج نخواهد شد و این یک تقدیر حتمی است. او به رنجها و آزارهایی که از رقیبش متحمل شده اشاره میکند و میگوید که راهی برای آشتی وجود ندارد. شاعر همچنین به طبیعت خود به عنوان یک رند اشاره کرده و میگوید که سرنوشتش تغییر نخواهد کرد. او از خداوند خواسته که به او کمک کند و میگوید که عشقش را به طور پنهانی نگه خواهد داشت. در نهایت، شاعر از غم و درد دل ناشی از عشق صحبت میکند و به این نتیجه میرسد که زخمهایش هرگز بهبود نخواهند یافت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جایِ آشتی نگذاشت
مگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟
مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریادِ دَف و نِی بخش
که سازِ شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شد
مجالِ من همین باشد که پنهان عشقِ او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقی
دلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقشِ غم ز لوحِ سینهٔ حافظ
که زخمِ تیغِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد