خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشد
نه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد
در این شعر، شاعر به زیبایی عشق و دوستی را توصیف میکند. او بیان میکند که خلوت و تنهایی فقط در کنار یار خوشایند است. او هیچ چیزی را به محبوبش نمیدهد که باعث دلسردی یا جداییاش شود. در ادامه، از خدا میخواهد که در وصال و نزدیکی اش، رقیب و حسادت وجود نداشته باشد. شاعر همچنین بر دشواری بیان احساساتش تاکید میکند و میگوید دلش هیچگاه از یاد محبوبش دور نمیشود. در آخر، اگر حافظ هم هزار زبان داشت، هنوز هم عشقش به محبوبش مانند غنچهای است که در انتظار عشقش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشد
نه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد
من آن نگینِ سلیمان به هیچ نَسْتانَم
که گاه گاه بر او دستِ اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریمِ وصال
رقیب محرم و حِرمان نصیبِ من باشد
هُمای گو مَفِکَن سایهٔ شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد
بیانِ شوق چه حاجت؟ که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوایِ کویِ تو از سر نمیرود آری
غریب را دلِ سرگشته با وطن باشد
به سانِ سوسن اگر دَهزبان شود حافظ
چو غنچه پیشِ تواش مُهر بر دهن باشد