به حسن و خُلق و وفا کس به یارِ ما نرسد
تو را در این سخن، انکارِ کارِ ما نرسد
این شعر بیانگر عشق و وفاداری عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر میگوید که هیچکس به زیبایی و ویژگیهای او نمیرسد و هیچ کس از راز و محبت او اطلاع ندارد. بر خلاف زیباییهای ظاهری دیگران، معشوق او جایگاهی منحصر به فرد دارد. شاعر به این نکته اشاره میکند که عمرش به سرعت سپری میشود و احساس میکند که دیگران نمیتوانند به عمق احساسات او پی ببرند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که نباید از حسادت دیگران رنجیده شود و باید به محبت خود ادامه دهد، زیرا احساسات او از هر چیزی فراتر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به حسن و خُلق و وفا کس به یارِ ما نرسد
تو را در این سخن، انکارِ کارِ ما نرسد
اگر چه حُسنفروشان به جلوه آمدهاند
کسی به حُسن و ملاحت به یارِ ما نرسد
به حق صحبت دیرین که هیچ محرمِ راز
به یارِ یک جهت حقگزارِ ما نرسد
هزار نقش برآید ز کِلکِ صُنع و یکی
به دلپذیری نقشِ نگارِ ما نرسد
هزار نقد به بازارِ کائنات آرند
یکی به سکهٔ صاحب عیارِ ما نرسد
دریغ قافله عمر کآن چنان رفتند
که گَردشان به هوایِ دیارِ ما نرسد
دلا ز رنجِ حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطرِ امیدوارِ ما نرسد
چنان بِزی که اگر خاکِ ره شوی کس را
غبارِ خاطری از رهگذارِ ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرحِ قصهٔ او
به سمعِ پادشهِ کامگارِ ما نرسد