صبا وقتِ سحر بویی ز زلفِ یار میآورد
دل شوریدهٔ ما را به نو، در کار میآورد
در این شعر شاعر از دل عاشق خود سخن میگوید که باد صبحگاهی پیغام زلف یارش را به او میرساند و هر صبح شادمان میشود اما همزمان سعی میکند که قامت صنوبر یار را از فکر و خاطر خود فراموش کند که برای او رنج و درد بههمراه دارد. یاری که چنان زیباست که خورشید در برابر او شرمزده میشود. و هرچقدر دل را نصیحت میکند که از او دست بردارد دلش با گریه و زاری دوباره اورا به کوی یار میکشاند. همچنین شاعر گاه و بیگاه برای شنیدن پیامهای یار به مطرب و ساقی روی میآورد و در پایان از اینکه دیشب حافظ را در حین میگساری دیده است تعجب کرده اما نمیتواند او را از بادهگساری منع کند چونکه میبیند صوفیوار و پاکباز مینوشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صبا وقتِ سحر بویی ز زلفِ یار میآورد
دل شوریدهٔ ما را به نو، در کار میآورد
من آن شکلِ صِنوبر را ز باغِ دیده بَرکَندَم
که هر گُل کز غمش بِشْکُفت مِحنت، بار میآورد
فروغِ ماه میدیدم ز بامِ قصر او روشن
که رو از شرمِ آن خورشید در دیوار میآورد
ز بیمِ غارتِ عشقش، دلِ پُرخون رها کردم
ولی میریخت خون و رَه بِدان هنجار میآورد
به قولِ مطرب و ساقی، برون رفتم گَه و بیگَه
کز آن راهِ گران، قاصد، خبر، دشوار میآورد
سراسر بخششِ جانان، طریقِ لطف و احسان بود
اگر تسبیح میفرمود، اگر زُنّار میآورد
عَفَاالله چینِ ابرویَش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی بر سرِ بیمار میآورد
عجب میداشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی مَنعَش نمیکردم که صوفیوار میآورد