دل از من بُرد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
این شعر از حافظ دربارهی درد و اندوه عاشقانه سخن میگوید. شاعر از جدایی معشوق و غم تنهاییش سخن میگوید و به شدت تحت تأثیر احساسات خود است. او به زیبایی معشوق و صدمات ناشی از عشق اشاره میکند و از دلسوزی که در دلش میسوزد، میگوید. حافظ به تسلط بر این درد و التیام آن اشاره میکند و در پایان به قدرت چشمان معشوق و تأثیر آن بر جانش اشاره میکند. در واقع، این شعر عمیقاً به موضوع عشق و رنج ناشی از آن پرداخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل از من بُرد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییَم در قصدِ جان بود
خیالش لطفهایِ بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم؟
که با ما نرگسِ او سر گران کرد
که را گویم که با این دردِ جانسوز
طبیبم قصدِ جانِ ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صُراحی گریه و بَربَط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت، وقت است
که دردِ اشتیاقم قصدِ جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت؟
که یارِ ما چُنین گفت و چُنان کرد
عدو با جانِ حافظ آن نکردی
که تیرِ چشمِ آن ابروکمان کرد