دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد
این شعر از حافظ درباره محدودیتها و نتوانیها در عشق و دلدادگی سخن میگوید. شاعر بیان میکند که بهدلیل تعهد و محبتی که به معشوق دارد، نمیتواند به برخی امور دست بزند یا تغییراتی ایجاد کند. او اشاره میکند که عشق و علاقهاش به محبوب آنقدر عمیق است که حتی صحبت یا عمل کردن در مورد آن دشوار است. حافظ همچنین به پاکی و صفای نیت در عشق تأکید میکند و میگوید که غیر از معشوقش، هیچ چیز دیگری را نمیتواند عبادت کند و طاعتی پذیرفته نیست. به طور کلی، شعر توصیفکنندهٔ احساسات پیچیده و زیبای عاشقانه است که با موانع و شرایط سخت همراه است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد
آنچه سعی است، من اندر طلبت بنمایم
این قَدَر هست که تغییرِ قضا نتوان کرد
دامنِ دوست به صد خونِ دل افتاد به دست
به فُسوسی که کُنَد خصم، رها نتوان کرد
عارضش را به مَثَل ماهِ فلک نتوان گفت
نسبتِ دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سرو بالایِ من آنگه که درآید به سَماع
چه محل جامهٔ جان را که قبا نتوان کرد
نظرِ پاک توانَد رخِ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکلِ عشق نه در حوصلهٔ دانشِ ماست
حلِّ این نکته بدین فکرِ خطا نتوان کرد
غیرتم کُشت که محبوبِ جهانی، لیکن
روز و شب عربده با خلقِ خدا نتوان کرد
من چه گویم؟ که تو را نازکیِ طبعِ لطیف
تا به حَدّیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابرویِ تو محرابِ دل حافظ نیست
طاعتِ غیر تو در مذهبِ ما نتوان کرد