روشنیِ طلعتِ تو ماه ندارد
پیشِ تو گُل، رونقِ گیاه ندارد
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و میگوید که نور چهرهاش به ماه نمیرسد و حتی گلها نمیتوانند جلوهای مشابه با او داشته باشند. شاعر به ابروی معشوق اشاره میکند که جایگاهی برای جان اوست و این زیبایی هیچ پادشاهی ندارد. او احساسات خود را در مواجهه با چهره معشوق بیان میکند و به تاثیر عمیق آن بر دل خود اشاره میکند. در ادامه، شاعر از درد و رنجی که عشق به او میآورد مینویسد و میگوید که هیچکس نمیتواند در این مسیر طاقت بیاورد. او همچنین از دیگران میخواهد که در عشق بپذیرند که هیچ گناهی در عشق وجود ندارد و عشق خودش به نوعی تقدس دارد. در نهایت، حافظ به خاطر عشق خود حاضر است برای معشوق سجده کند و از او میخواهد که این عشق را عیب نگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
روشنیِ طلعتِ تو ماه ندارد
پیشِ تو گُل، رونقِ گیاه ندارد
گوشهٔ ابرویِ توست منزلِ جانم
خوشتر از این گوشه، پادْشاه ندارد
تا چه کُنَد با رخِ تو دودِ دلِ من
آینه دانی که تابِ آه ندارد
شوخیِ نرگس نگر که پیشِ تو بشکفت
چشمْ دریده، ادب نگاه ندارد
دیدم و آن چشمِ دلْسیه که تو داری
جانبِ هیچ آشنا نگاه ندارد
رَطلِ گرانم ده ای مریدِ خرابات
شادیِ شیخی که خانقاه ندارد
خون خور و خامُش نشین که آن دلِ نازک
طاقتِ فریاد دادخواه ندارد
گو برو و آستین به خونِ جگر شوی
هر که در این آستانه راه ندارد
نی منِ تنها کشم تَطاولِ زلفت
کیست که او داغِ آن سیاه ندارد؟
حافظ اگر سجدهٔ تو کرد مکن عیب
کافرِ عشق ای صنم گناه ندارد