جان، بیجمالِ جانان میلِ جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقّا که آن ندارد
این شعر به زیبایی عشق و بیتوجهی به دنیا را توصیف میکند. شاعر به این نکته اشاره میکند که جان بدون حضور محبوب (جانان) هیچ ارزشی ندارد و هر کس که آن را نداشته باشد، حقیقتاً چیزی ندارد. او ابراز میکند که در هیچکجا نشانی از خوبرویی که دلش را تسخیر کرده، نیافته است. شعر به رمز و رازهای عشق، درد و رنجهای آن اشاره میکند و میگوید که نمیتوان سرمنزل آرامش را به دست آورد. همچنین، از اهمیت لذتهای زندگی و یادگیری از جوانان میگوید و تأکید میکند که اسرار عشق را باید حفظ کرد. در نهایت، شاعر به خود میبالد و میگوید که هیچکس در دنیا مانند او نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جان، بیجمالِ جانان میلِ جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقّا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دِلْسِتان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحرِ آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
سرمنزلِ فراغت نَتْوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
چنگِ خمیدهقامت میخوانَدَت به عشرت
بشنو که پندِ پیران هیچت زیان ندارد
ای دل طریقِ رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حقِ او کس این گمان ندارد
احوالِ گنجِ قارون کَایّام داد بر باد
در گوشِ دل فروخوان تا زر نهان ندارد
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان
کان شوخِ سربریده بندِ زبان ندارد
کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد