آن که از سُنبُلِ او، غالیه تابی دارد
باز با دلشدگان ناز و عِتابی دارد
در این شعر، شاعر به زیبایی و دلربایی محبوب خود اشاره میکند و احساسات عمیق و پیچیدهاش را در برابر او بیان میکند. او از ناز و عتاب محبوب صحبت میکند و به شتاب زمان و پایان عمر اشاره میکند. با بیان تصویری از زیباییهای طبیعی، وجود محبوبش را همچون نور خورشید در پس پرده زلفش توصیف میکند. شاعر به غم و غصههایش از اثر زیباییهای محبوب اشاره کرده و میگوید که عشق و زیبایی او به او قدرت شگفتانگیزی بخشیده است. در پایان، او از دوری و بیپاسخی محبوبش ابراز نارضایتی میکند و از درد و رنجی که در دل دارد میگوید، به ویژه اینکه نگاه مست محبوبش به او آسیب میزند. شاعر به نوعی در جستجوی توجه و نگاهی از سوی محبوبش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن که از سُنبُلِ او، غالیه تابی دارد
باز با دلشدگان ناز و عِتابی دارد
از سَرِ کُشتهٔ خود میگذری همچون باد
چه توان کرد؟ که عمر است و شتابی دارد
ماهِ خورشید نُمایَش ز پسِ پردهٔ زلف
آفتابیست که در پیش سَحابی دارد
چشمِ من کرد به هر گوشه روان سیلِ سرشک
تا سَهی سَروِ تو را تازهتر آبی دارد
غمزهٔ شوخِ تو خونم به خطا میریزد
فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد
آب حَیوان اگر این است که دارد لبِ دوست
روشن است این که خِضِر بهره سرابی دارد
چشمِ مخمورِ تو دارد ز دلم قصدِ جگر
تُرک مست است مگر میلِ کبابی دارد
جانِ بیمارِ مرا نیست ز تو روی سؤال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
کِی کُنَد سویِ دلِ خستهٔ حافظ نظری
چشمِ مستش که به هر گوشه خرابی دارد