دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ دارد
که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد
شاعر در این غزل از وفای خود به معشوق میگوید و خود را همچون سرو میبیند که پابسته عشق یار است و در میان گوشهگیران و به یاد یار به زیبایی هیچکس دیگر توجه نمیکند. در ادامه شاعر، تنها رهنمای راه تاریک و بیپایان عشق را زیبایی یار خود میبیند و خود را همدرد شمع سوخته و ابر گریان زمستانی میداند که یکی در پای بت سوخته و دیگری از بلبل خوشخوان بهاری جدا مانده است. در انتها شاعر خود را نوآموز مکتب عشق میبیند که بهجای گشت و گذار به درسآموزی عشق میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ دارد
که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد
سرِ ما فرونیآید به کمانِ ابروی کَس
که درون گوشهگیران، ز جهان فَراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم که ز زلفِ او زند دم
تو سیاهِ کمبها بین، که چه در دِماغ دارد!
به چمن خرام و بنگر برِ تختِ گل که لاله
به ندیمِ شاه مانَد که به کف ایاغ دارد
شبِ ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن؟
مگر آن که شمعِ رویات به رَهَم چراغ دارد
من و شمعِ صبحگاهی سِزَد ار به هم بِگرییم
که بسوختیم و از ما بتِ ما فراغ دارد
سِزَدم چو ابرِ بهمن که بر این چمن بِگریَم
طرب آشیانِ بلبل، بنگر که زاغ دارد
سرِ درسِ عشق دارد دلِ دردمند حافظ
که نه خاطرِ تماشا نه هوای باغ دارد