بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
که تابِ من به جهان، طُرِّهٔ فلانی داد
در این شعر، "بنفشه" به "گل" گفته و از زیبایی و عشق خود به او میگوید. او احساس میکند که دلش پر از اسرار بوده و دست تقدیر کلید این اسرار را به دل کسی دیگر داده است. شاعر به درگاه محبوب آمده و از او خواسته تا به درمان دلش بپردازد. او اذعان میکند که وقتی در مقابل محبوبش قرار میگیرد، به او یاری و محبت میدهد. در انتها، شاعر از رنج و درد خود میگوید و ابراز حسرت میکند که چه جانش را فدای عشق کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
که تابِ من به جهان، طُرِّهٔ فلانی داد
دلم خزانهٔ اسرار بود و دستِ قضا
درش بِبَست و کلیدش به دلسِتانی داد
شکستهوار به درگاهت آمدم، که طبیب
به مومیاییِ لطفِ توام، نشانی داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
که دست دادش و یاریِ ناتوانی داد
برو معالجهٔ خود کن ای نصیحتگو
شراب و شاهدِ شیرین، که را زیانی داد؟
گذشت بر منِ مسکین و با رقیبان گفت
دریغ، حافظِ مسکینِ من، چه جانی داد