دلِ من در هوایِ روی فرخ
بُوَد آشفته همچون مویِ فرخ
در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی معشوقی به نام "فرخ" اشاره میکند که همچنین نماد خوشبختی و زیبایی است. دل شاعر به دلیل عشق به "فرخ" آشفته و بیقرار است. او از زیباییهای زلف و چهره معشوق میگوید و از حالتی اضطرابآمیز که دیدن او در قلبش ایجاد میکند. شاعر همچنین به شراب و لذتهای زندگی اشاره کرده و خود را همچون بندیشهای از عشق به "فرخ" توصیف میکند. در نهایت، شاعر خود را به بندگی "فرخ" درآورده و افتخار میکند که همت او همچون حافظ است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلِ من در هوایِ روی فرخ
بُوَد آشفته همچون مویِ فرخ
به جز هندویِ زلفش هیچ کس نیست
که برخوردار شد از روی فرخ
سیاهی نیکبخت است آن که دائم
بُوَد همراز و همزانوی فرخ
شود چون بید لرزان سروِ آزاد
اگر بیند قدِ دلجویِ فَرُّخ
بده ساقی شرابِ ارغوانی
به یادِ نرگسِ جادوی فَرُّخ
دو تا شد قامتم همچون کمانی
ز غم پیوسته چون ابروی فرخ
نسیم مُشک تاتاری خجل کرد
شمیم زلف عَنبربوی فرخ
اگر میلِ دلِ هر کس به جاییست
بُوَد میلِ دلِ من سوی فرخ
غلامِ همتِ آنم که باشد
چو حافظ بنده و هندوی فرخ