اگر به مذهبِ تو خونِ عاشق است مُباح
صلاحِ ما همه آن است کآن تو راست صلاح
شاعر در این اشعار به بررسی عشق و زیبایی معشوق میپردازد. او میگوید که اگر عشق به مذهب است، بهتر است که این عشق مباح باشد. در شعر به زلفهای سیاه معشوق و چهرهی سفیدش که مانند ماه میدرخشد، اشاره شده و بیان شده که هیچکس نتوانسته از جاذبههای او رهایی یابد. او عشق را به آب حیات تشبیه میکند و درمییابد که این عشق زندگی را برای او معنا میبخشد. در نهایت، شاعر از صلاح و تقوای سنتی فاصله میگیرد و به عشق و جنون رندانه خود اعتراف میکند و بیان میکند که هیچکس در این راه به صلاح دست نیافته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر به مذهبِ تو خونِ عاشق است مُباح
صلاحِ ما همه آن است کآن تو راست صلاح
سوادِ زلفِ سیاهِ تو جاعِلُ الظُّلُمات
بَیاضِ رویِ چو ماهِ تو، فالِقُ الأصباح
ز چینِ زلفِ کمندت کسی نیافت خلاص
از آن کمانچهٔ ابرو و تیرِ چشم، نَجاح
ز دیدهام شده یک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در میان آن، مَلّاح
لبِ چو آبِ حیاتِ تو هست قُوَّتِ جان
وجودِ خاکیِ ما را از اوست ذکرِ رَواح
بداد لعلِ لبت بوسهای به صد زاری
گرفت کام دلم زو به صد هزار اِلحاح
دعای جانِ تو وردِ زبان مشتاقان
همیشه تا که بُوَد متّصل مَسا و صَباح
صَلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح