مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت
خرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت
در این غزل، شاعر از زیبایی یار خود سروده است که او و باد صبا را عاشق و مست خود کرده است و هردو در کوی او سرگردان هستند. او یار خود را سوگند میدهد که میخواهم ابروی زیبای تو را دوباره ببینم و تو را پرستش و ستایش کنم. شاعر در صفحه کتاب و سیاهی نوشتهها بهیاد معشوق و محبوب خود میافتد یاری که چنان زیباست که زیبایی او تمام دنیا را آراسته میکند. در پایان، شاعر به بلندهمّتی و نظر بلند خود افتخار میکند که خاک کوی یار را توتیای چشم خود کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت
خرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمعِ دیده افروزیم در محرابِ ابرویت
سوادِ لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخهای باشد ز لوحِ خالِ هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی بُرقِع از رویت
و گر رسمِ فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
من و بادِ صبا مِسکین دو سرگردانِ بیحاصل
من از افسونِ چشمت مست و او از بویِ گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش به جز خاکِ سرِ کویت