چه لطف بود که ناگاه رَشحِهٔ قَلَمَت
حقوقِ خدمتِ ما عرضه کرد بر کرمت
شاعر در این شعر از احترامی که به او شده و محبتهایی که دریافت کرده سخن میگوید. او از اینکه قلم دیگری پیامی برایش نوشته و سلامش را ارسال کرده خوشحال است. شاعر از بیتوجهی و سهو در یادآوریاش گله نمیکند و بر نعمتهایی که دارد، شکرگزاری میکند. او آرزو دارد که به وصال محبوبش برسد و ترجیح میدهد حتی اگر جانش را فدای آن عشق کند، از قدم محبوبش دور نشود. شاعر همچنین خواهان توجه و محبت محبوبش است و با استعارههایی چون "جرعهای" و "زلال خضر" از عشق و زندگی مجدد صحبت میکند. در نهایت، او با دعای خوش برای محبوبش، از زنده شدن دل خود به برکت آن عشق سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه لطف بود که ناگاه رَشحِهٔ قَلَمَت
حقوقِ خدمتِ ما عرضه کرد بر کرمت
به نوکِ خامه رقم کردهای سلامِ مرا
که کارخانهٔ دوران مباد بی رَقَمَت
نگویم از منِ بیدل به سهو کردی یاد
که در حسابِ خرد نیست سهو بر قَلَمَت
مرا ذلیل مگردان به شکرِ این نعمت
که داشت دولتِ سرمد عزیز و محترمت
بیا که با سرِ زلفت قرار خواهم کرد
که گر سَرَم برود برندارم از قدمت
ز حالِ ما دلت آگه شود مگر وقتی
که لاله بردمد از خاکِ کشتگانِ غمت
روانِ تشنهٔ ما را به جرعهای دریاب
چو میدهند زُلالِ خِضِر ز جامِ جَمَت
همیشه وقتِ تو ای عیسیِ صبا خوش باد
که جانِ حافظِ دلخسته زنده شد به دَمَت