ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کارِ چراغ خلوتیان باز درگرفت
در این شعر، شاعر دعوت میکند تا ساقی بیاید و پرده از روی یار بردارد. او به زیباییهای عشق و جذابیتهای دوستی اشاره میکند و بیان میکند که عشق برای او مانند شمعی است که نورش دوباره روشن شده است. شاعر هشدار میدهد که به ظاهر شیرین برخی سخنان دل نباخت و از غم و اندوهی که بر او سایه افکنده، یک دم نجات یافته است. او همچنین به زیبایی یار اشاره میکند و میگوید که با ورود او، همه چیز تغییر کرد. در نهایت، حافظ از کسی میپرسد که چگونه توانسته است این واژههای زیبا را بنویسد، زیرا بخت او را به شعرش متصل کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کارِ چراغ خلوتیان باز درگرفت
آن شمعِ سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیرِ سالخورده جوانی ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارتِ شیرینِ دلفریب
گویی که پستهٔ تو سخن در شکر گرفت
بارِ غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود
عیسیدمی خدا بفرستاد و برگرفت
هر سروقد که بر مَه و خور حسن میفروخت
چون تو درآمدی پیِ کاری دگر گرفت
زین قصه هفت گنبدِ افلاک پرصداست
کوتهنظر ببین که سخن مختصر گرفت
حافظ تو این سخن ز که آموختی؟ که بخت
تعویذ کرد شعرِ تو را و به زر گرفت