عِیبِ رِندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزهسِرِشت!
که گناهِ دِگَران بَر تو نخواهند نوشت
این شعر از حافظ، انتقاد از زاهدانی است که به قضاوت و عیبجویی دیگران میپردازند. او میگوید که هر کس باید به خود و اعمال خود توجه و از قضاوت دربارهی دیگران پرهیز کند. از نظر حافظ، عشق و دوستی در میان همهی افراد وجود دارد، چه هشیاران و چه مستان. او همچنین به مفهوم لذت از زندگی و اهمیت عشق در زندگی اشاره میکند. حافظ بیان میکند که نباید از محبت و لطف ازلی ناامید بود، زیرا کسی نمیتواند بهدرستی خوب و بد را تعیین کند. در نهایت، حافظ میگوید که اگر در لحظهی مرگش هم فرصتی باشد، باید از لذتهای دنیا بهرهمند شود تا به بهشت برود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عِیبِ رِندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزهسِرِشت!
که گناهِ دِگَران بَر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بَد، تو برو خود را باش!
هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کِشت
همهکس، طالبِ یارند؛ چه هُشیار و چه مست
همهجا، خانهٔ عشق است؛ چه مسجد چه کِنِشت
سر تسلیمِ من و خشتِ درِ مِیکدهها
مُدَّعی گر نکند فهمِ سخن، گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقهٔ لطفِ اَزَل
تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟
نه من از پردهٔ تقوا به درافتادم و بس
پِدرم نیز بهِشتِ ابد از دست، بِهِشت
حافظا! روز اجل گر به کف آری جامی
یکسر از کویِ خرابات بَرَنْدَت به بهشت