جُز آسْتان تواَم در جَهان، پَناهی نیست
سَرِ مَرا بهجُز این دَر، حَوالِهگاهی نیست
این شعر به عمق احساسات انسانی و وابستگی به عشق و معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که در این جهان، تنها پناه او آستان عشق معشوقش است و جز آن جایی برای آرامش ندارد. او از ظالمی که تیغ به دست دارد، نمیترسد و به یاد درد و نالههای خود، سپر میاندازد. همچنین، به فقدان راه و رسم صحیح در زندگی اشاره میکند و میگوید که اگر زمانه شعلهای از آتش را به زندگیش بزند، حاضر است بسوزد، چون چیزی جز یک برگ کاه ندارد. شاعر به زیبایی معشوق و تاثیرش بر دل خود اشاره میکند و توصیه میکند که نباید در پی آزار دیگران بود، زیرا در عشق و شناحتش گناهی جز این نیست. در نهایت، حافظ از یار میخواهد که از ظلم و ستمش دوری کند و بر او پناهی دهد، زیرا در میان همه دامها، تنها او برایش پناه است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جُز آسْتان تواَم در جَهان، پَناهی نیست
سَرِ مَرا بهجُز این دَر، حَوالِهگاهی نیست
عَدو چو تیغ کِشَد، مَن سِپَر بیندازَم
که تیغِ ما، بهجُز از نالهای و آهی نیست
چِرا زِ کویِ خَرابات روی بَرتابَم؟
کز این بِهَم به جَهان، هیچ رَسْم و راهی نیست
زَمانِه گَر بِزَنَد آتَشَم به خَرْمَنِ عُمْر
بِگو بِسوز که بَر مَن به بَرْگِ کاهی نیست
غُلامِ نَرْگِسِ جَمّاشِ آن سَهی سَرْوَم
که اَز شَرابِ غُرورش به کَس، نِگاهی نیست
مَباش دَر پِیِ آزار و هَرْچِه خواهی کُن
که دَر شَریعَتِ ما، غِیْر اَز این، گُناهی نیست
عِنانکِشیده رُو اِی پادْشاهِ کِشْوَرِ حُسن
که نیست بَر سَرِ راهی که دادخواهی نیست!
چُنین که از همهسو، دامِ راه میبینَم
بِهْ از حِمایَتِ زُلْفَش، مَرا پَناهی نیست
خَزینِهٔ دِلِ «حافظ» به زُلْف و خال مَدِه!
که کارهایِ چُنین، حَدِّ هَر سیاهی نیست