مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده پیغامِ دوست
تا کُنم جان از سرِ رغبت فدای نامِ دوست
در این شعر، شاعر از عشق و شوق خود به دوست سخن میگوید. او با اشتیاق و عطش به سراغ پیام دوست میرود و جانش را آماده فدای نام او میکند. شاعر خود را به بلبل در قفس تشبیه میکند که همیشه پر از عشق و شوق است. زلف دوست را دام و خود را در حال انتظار برای رسیدن به آن دانه میداند. او حتی در مستی عشقش نیز نمیتواند از آن دل بکند و به بیان درد و شوق خود ادامه میدهد. در نهایت، حافظ به این نتیجه میرسد که درد عاشق بودن درمانی ندارد و باید با این درد زندگی کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده پیغامِ دوست
تا کُنم جان از سرِ رغبت فدای نامِ دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشقِ شِکَّر و بادامِ دوست
زلفِ او دام است و خالش دانهٔ آن دام و من
بر امیدِ دانهای افتادهام در دامِ دوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبحِ روزِ حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جامِ دوست
بس نگویم شِمِّهای از شرحِ شوقِ خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرامِ دوست
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کـآن مشرف گردد از اَقدامِ دوست
میل من سویِ وصال و قصد او سویِ فراق
تَرکِ کامِ خود گرفتم تا برآید کامِ دوست
حافظ اندر دَردِ او میسوز و بیدرمان بساز
زان که درمانی ندارد دَردِ بیآرامِ دوست