غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۵

سرودهٔ حافظ
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

خَمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است

ز کارستانِ او یک شمه این است

۲

جمالت مُعجِزِ حُسن است لیکن

حدیثِ غمزه‌ات سحرِ مبین است

۳

ز چشمِ شوخِ تو جان کی توان برد؟

که دایم با کمان اندر کمین است

۴

بر آن چشمِ سیه صد آفرین باد

که در عاشق کُشی سِحرآفرین است

۵

عجب عِلمیست عِلم هیئت عشق

که چرخِ هشتمش، هفتم زمین است

۶

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد؟

حسابش با کرام الکاتبین است

۷

مشو حافظ ز کیدِ زلفش ایمن

که دل برد و کنون در بندِ دین است

بازگشت به سروده‌های حافظ