قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال
متنفر شده از بنده گریزان میرفت
در این بیت، شاعر به احساس ملال و ناامیدی خود اشاره میکند. او از دوری محبوبش بسیار ناراحت است و در حالی که او گریزان میرود، شاعر به یاد لحظات خوشی که با هم داشتند، میافتد. شاعر تلاش میکند که محبوبش را به گفتوگو دعوت کند، اما او دلآزرده است و نمیخواهد بماند. در نهایت، شاعر از او خواسته میکند که نزدش بازگردد، اما میداند که احتمالاً کار از کار گذشته و محبوبش به خاطر اندوهی عمیق از او فاصله گرفته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال
متنفر شده از بنده گریزان میرفت
نقش خوارزم و خیال لب جیحون میبست
با هزاران گله از ملک سلیمان میرفت
میشد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت
من همیدیدم و از کالبدم جان میرفت
چون همیگفتمش ای مونس دیرینهٔ من
سخت میگفت و دلآزرده و گریان میرفت
گفتم: اکنون، سخنِ خوش، که بگوید با من؟
کـآن شکرلَهجهی خوشخوانِ خوشالحان میرَفت
لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت
زانکه کار از نظر رحمت سلطان میرفت
پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان
چه کند سوخته از غایت حرمان میرفت