اشعار منتسب

شمارهٔ ۷۱

سرودهٔ حافظ
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ز چشم بد رخ خوب تو را خدا حافظ

که کرد جمله نکویی به جای ما حافظ

۲

بیا که نوبت صلح است و دوستی و صفا

که با تو نیست مرا جنگ و ماجرا، حافظ

۳

به زلف و خال بتان دل مبند دیگربار

اگر بجستی از این بند و این بلا، حافظ

۴

اگرچه خون دلت خورد لعل من، بستان

به کام دل ز لبم بوسه خون‌بها، حافظ

۵

بیا بخوان غزلی تازه‌تر ز آب حیات

که شعر توست فرح‌بخش و جان‌فزا، حافظ

۶

سحرگهی که چو رندان بنالی از سر درد

به کار من کنی آن‌دم یکی دعا، حافظ

۷

تو از کجا و امید وصال او ز کجا

به دامنش نرسد دست هر گدا، حافظ

۸

چو ذوق یافت دل من به ذکر آن محبوب

مراست تحفه‌ی جان‌بخش و غم‌زدا، حافظ

بازگشت به سروده‌های حافظ