اشعار منتسب

شمارهٔ ۶۵

سرودهٔ حافظ
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

سر ِ سودای تو اندر سر ما می‌گردد

تو ببین در سر شوریده چها می‌گردد

۲

هر که دل در خم ِ چوگانِ سرِ زلفِ تو بست

لاجرم گوی صفت بی سر و پا می‌گردد

۳

هرچه بیداد و جفا میکند آن دلبرِ ما

همچنان در پی او دل به وفا می‌گردد

۴

از جفای فلک و غصه دوران صد بار

بر تنم پیرهن صبر قبا می‌گردد

۵

از نحیفی و نزاری، تن ِ بیچاره ء من

چون هلالیست که انگشت نما می‌گردد

۶

بلبلِ طبعِ من از فرقت ِ گلزارِ رخش

دیرگاهیست که بی برگ و نوا می‌گردد

۷

بهوا داریِ آن سرو قدِ لاله عِذار

بسی آشفته و سرگشته چو ما می‌گردد

۸

چند گویم مرو ای دل زِ پِی نفس و هوی

کاین هوا نیست که در عین ِ خطا می‌گردد

۹

دلِ حافظ چو صبا بر سرِ کوی تو مقیم

درد مندیست باُمّیدِ دوا می‌گردد

بازگشت به سروده‌های حافظ